![]() |
![]() |
|
| دیگه سکوت می کنم |
|
گاهی اوقات باید باور کرد که دنیا برای ما نخواسته است .... زندگی ... تو باور می کنی من تو را نمی شناسم؟؟؟؟ نحسی سیزده را در خودم خاک می کنم و بی پروا فریاد می زنم من فراموش شده ام << من بشکنم برنجم فدای تار موهات مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات >> مواظب خودت باش به قلب من چه کردی دلواپسم نباش و به اشک کی بخندی رفتن ترک کردن و فراومش کردن کار سختی نیست امروز نحس ترین روز زندگی یک انسان تنهاست کاش می دانستید به حساب نیامدن چه دردی دارد من که میدانم درد دل او چیست خوش بودن درکنار دیگران جستن را خوب می فهمم فراموش نمی کنم بی خیالی یعنی چه ... من می دانم که تا ... باشد من ته خط نقطه باید باشم. من می دانم دورویی تو زردی و نیرنگ چه معنایی دارد کاش دیگران این را می دانستند حرفهایت را خوب شنیدم و دانستم منظور... تو چیست. روزی که می توانستم شادترین باشم گند ترین بودم . خوش بگذرد برایت ای ..... این روزها را فراموش نمی کنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:10 توسط B_4r3 |
|
|
خیلی دلم گرفت ازت
دیگه سراغمو نگیر
فقط یه عکس ازت دارم
بیا اینم ازم بگیر
یه روز می فهمی قدرمو
اما نمی دونی کجام
بمیرم واسه غربتم
محال این ورا بیام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:45 توسط B_4r3 |
|
|
تا دیدمت دوباره دلمو ربودی
با رقیبم نشستی دلمو شکوندی
تا نیمه های شب با اون بیرون می موندی
جیک تو جیک لباش بودی واسش می خوندی
واسه دلم نقشه کشیدی خیلی پستی
آره ساده دلمو زدی شکستی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 9:34 توسط B_4r3 |
|
|
باز یه شبی می یاد تو هم سراغمو می گیری باز
خوب می دونم من که می رم تو هم می ری مثل یه راز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:24 توسط B_4r3 |
|
|
من شادیت را می خواستم
با من یا بدون من هیچ فرقی نمی کند وقتی که چشمانم به حقایقی روشن باز می شود چطور می توانم آنها را کتمان کنم؟؟؟ با من تنها زجر می کشی و عذاب می بینی فحش می دهی درست همان لحظه ای که جای مرا دیگری می گیرد ... . خنده ها آغاز می شود قهقهه ها و سرخ شدنها و داغ شدنها توضیح نمی دهم خودت خوب می دانی چه می گویم ... . تا به حال تنهاییت را من پر می کردم اما حالا ... اسم نمی برم خودت خوب می دانی چه می گویم ... .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:38 توسط B_4r3 |
|
|
برای آنان که از رفاقت بویی نبرده اند
زمان!!!! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست بوسيدن قول ماندن نيست و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:2 توسط B_4r3 |
|
|
خوب نگاه کن
ببین چگونه قلب پر محبت مرا پر از آفت کردی ببین چگونه مرا از نام هر چه دوست داشتن است متنفر ساختی می بینی چگونه خارم کردی سوی انگشتها را بنگر همه مرا نشان می دهند پوزخندها را بنگر خوب مضحکه ای شده ام دیگر نای بازی با تو را ندارم سالهایی که با تو گذشت ... آه این سالها درسها به من داد و من اکنون در آستانه ی سلامی به خداحافظی گرم هستم از این دست بر ما خیلی گذشته است امیدی به حرفها و قولهایت ندارم به دنبال فریبی جاودانه نباش دیگر رنگی بر قولهایت نمی بینم می روم تا تنها باشم می خواهم ببینم از تنهایی هم نارو خواهم خورد؟ زخم خواهم دید؟ بیخیال از همه چیزم تنها می روم در کنارت تنهایی را خوب حس کردم حالا که تنها می روم خوشحالم که نام کسی را بیخود به دوش ندارم ما پیش از اینها تمام شدیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:0 توسط B_4r3 |
|
|
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی
روزهای غریبیست نگاه در آینه خشک می شود بی تعجب از اینکه روزگار چه نقاشیست بهار آرزوها بی هیچ خیالی تصویر باخته من در آستانه ی فصلی نو هستم مزرعه ای خالی بی بذر و بی حس خسته از زخم شخم بر روی دل ******************************************** دیگه تموم شد فرصتت جایی واسه تو ندارم توی غبار لحظه هام اسم تو رو نمی ذارم راستی نمی دونم کی تموم می شه این ثانیه ها احساس عجیبی دارم کوچ غریبی تو راهه باید بست و گذاشت و گذشت و رفت نایی واسه موندن دیگه نیست بی تو تنها هم باشم خودم را دارم همان خودی که تو سالهاست از من گرفتی کله ای از تو نیست من بد بودم و دیگر در کنارت نمی گنجم جایی برای قلب ترک خورده صورت سیلی خورده و رفاقت زخم خورده در کنار تو نمی بینم
خداحافظ را تو بگو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:30 توسط B_4r3 |
|
|
شاید روزی ساکت شوم و دیگر فریاد نزنم دوستان من هم هستم
از این زندگی خسته ام دنیای پوچی که فقط باید دل بخری و دلت زیر پای نامحرمی لگد مال شود راستی رفیق بی خیال زندگی بودنت رنجیست و نبودنت رنجی دیگر اما با دیگران بودنت .... آه خسته ام از انسانی که برای من هیچ نمی خواهد و در قاب دلش نقش انسان دیگریست انسانی که مرا می بیند در نگاهش بی دریغ نشسته ام دنیایم دست اوست و دارو ندارم به کام او سهم من از داشته هایم لذت بردن او و در کنج نشستن من آری وقتی که دلی به دیگری بند است دیگر نه شکایت و نه جای پند است رفیق روزهای دیرین خوب به خاطرت بیاور از تو چه ها ندیدم آه .......... کاش خنجری داشتی و بر قلبم می زدی به جای این همه ناجوانمردانگی و حالا تنهاییم را فقط از خودم می دانم و از عشق بی اندازه به تو . اگر تنهای تنهایم گذاشتی غمی نیست زخم مجدد نشو گوشه تاریک خانه مان هنوز گریه های مرا فراموش نکرده هنوز هم نفس بریده تنهای برای من می خواند من همان زخم خورده ی دیروزم و خموده و بی چیز امروز
غصه هایم مال خودم تو به شادیهایت برس می دانم پشیمان می شوی اما هرگز عذر خواهیت زخم های مرا سامان نمی دهد تا دنیا دنیاست تو به فکر دیگری هستی و من به فکر تو! خداحافظی نکردم اما تو با شهامت داد بزن خدا نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:34 توسط B_4r3 |
|
|
الهی در شب سردم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان الهی کیفرم را می پذیرم که از تو ذات خود را پس بگیرم کمک کن تا که با نا حق نسازم برای عشق و آزادی بمیرم خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت می زنم با گریه هایم صدایت می زنم بشنو صدایم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:1 توسط B_4r3 |
|
|
یه روز تموم می شه
تموم لحظه های بی قراری لخظه هایی که تو توی غربت نشستی و اون با دوستان دیگه اش خوشه چشمام خیره به روبرومه هیچیو نمی بینم اما دیدنی زیاده قسمت من شاید دیگه ندیدن و نگفتنه لال بودن و الکی خندیدنه اما می دونم که اون اتفاق می افته |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:38 توسط B_4r3 |
|
|
داشت نفس می کشید
چشماشم باز بود اما تکون نمی خورد می دید اما خیره نگاه می کرد فقط آسمونو نفساش دیگه غرور قبلیو نداشت مشکی پوشیده بود مثل شبای بی ستاره سیاه سیاه حتی اگه نگاش می کردی می فهمیدی که دیگه نایی نداره یه درخت خشک که معلوم نیست کدوم باد میندازدش نگاهش حوصله ی هیشکیو نداشت به خودش نگاه کرد این منم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سکوت عمیقی جونش رو فرا گرفت نگاه به تن و روحش کرد باورش نمی شد به زحمت دستهاشو بالا آورد چشمای کاملا بستشو مالید دوباره اونا رو باز کرد فهمید که این تن زخمی مال خودشه یه لحظه هم دوست نداشت به گذشتش فکر کنه گذشته ای که دیگه بر نمی گرده گذشته ای که دیگه گذشته اگه یادش می افتاد که چه طراوتی داشت و حالا خشک شده نابود می شد خیره به خودش مونده بود قطره های باران رو تن زخمیش مرهم می شدن ریشه هاش می تونستن زندگی رو دوباره جذب کنن اما ... اون تصمیم خودشو گرفته بود چشمهای خستشو به روی این دنیای کثیف بست آخرین نای وجودشو به دستاش داد و صاعقه ی آسمون رو به آغوش کشید با تموم زخمهایی وجودش تو آتیش نامردی همه سوخت و مرد دیگه تموم شد هم اون هم زندگیه .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:59 توسط B_4r3 |
|
|
برو سفر سلامت همسفر قدیمی
ای بی وفا تو با من
با دیگران صمیمی |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:28 توسط B_4r3 |
|
|
خدا نگهدار عزیزم اما نمی شه باورم توی چشام نگاه نکن این لحظه های آخرم
از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم قلبمو که دادم به تو باید دیگه پس بگیرم خوندن یه خداحافظ
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دارو ندارم و با دوری از من فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرت و بشوری از من
خدانگهدار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:43 توسط B_4r3 |
|
|
دیگه تموم شد فرصتم
خاطره هام پیشت باشه
تموم خاطرات خوش
خدانگهدارت باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:32 توسط B_4r3 |
|
|
بازی دیگه تمومه
از همتون خسته شدم
خداحافظ همه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:10 توسط B_4r3 |
|
|
برو سفر سلامت همسفر قدیمی ای بی وفا تو با من با دیگران صمیمی
می دونم برنمی گردی می دونم قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم قول می دم روزی هزار بار واسه ی اشکات نمیرم قول می دم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم می دونی که خیلی خستم می دونی دلم گرفته می دونی دوریت عذابه می دونی گریم گرفته می دونم بر نمی گردی می دونم رفتی که رفتی دروغ بود هر چی می گفتی می دونم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:56 توسط B_4r3 |
|
|
کسی درد خندیدنم را نفهمید
و از ریشه پوسیدنم را نفهمید همان اول راه او از من جدا شد که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید زمین و زمان پشت سر میزد اما کسی بر زمین خوردنم را نفهمید چنان نرم و آهسته در خود شکستم که حتی ترک خوردنم را نفهمید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط B_4r3 |
|
|
خواستم چرت و پرت بنویسم دیدم همه ی حرفم همین دو بیته پس :
تو که تنها نمی مونی من تنها رو رها کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:9 توسط B_4r3 |
|
|
متاسفم که بعد از دو سال وبلاگداری برای هر پستم دو تا نظر گذاشته می شه
متاسفم که مرام غریبه از آشنا بیشتره متاسفم برای خودم که با چه امیدی آپ می کنم متاسفم برای وجدان تو که الان بعد از سالها بیدار شده واقعا متاسفم چون جای نظر رو حذف کردم متاسفم که می گم خوش به حالت که نمی خواد نظر بدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 23:54 توسط B_4r3 |
|
|
بیهوده آمدم و به اجبار! همه میدانستند ٬اما ابلهانه بر آمدن بیمقصدم شادی کردند و میدانم چرا: از حبس تمدید شده یک روح دیگر مانند خودشان! به وجد آمده بودند و بعد همگی رفتند : دنبال شهوت ماندنهای منفورشان رفتند. و من ماندم...مبهوت و غربتزده... وای ...مادر... لحظه ای درنگ... من عروسک بازیهای تو نبودم... من تکرار اشتباه مادر تو ٬ و قربانی حماقت همه نیاکان بیفکرمان هستم! و تو...پدر... مرا برای تکمیل لوح افتخارت میخواستی؟؟ ارزشش را داشت: که مخلوقی تازه را سردر گم و گنگ در این دنیا رها کردی؟ من حاصل عشق آدم و حوا بودم؟ یا حاصل لحظه ای غفلت خدا؟ خدایا... میخواهم مشق شبت را خط خطی کنم هر آنچه نوشتی از نو بنویس... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:20 توسط B_4r3 |
|
|
دلم برای گریه تنگ شده
برای شقایقایی که الان دیگه نیستن برای ... آره برای همون چیزایی که می دونم عمر لحظه های خوش مثل آه رو آینه ست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:2 توسط B_4r3 |
|
|
دلم گرفته آسمون از این همه رنگ و ریا
از این همه دروغ و سیاهی
آه ...
زندگی از این غمها بسیار دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:14 توسط B_4r3 |
|
|
همه رفتن ، كسي دور و برم نيست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:21 توسط B_4r3 |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:34 توسط B_4r3 |
|
|
یه روز دل و دادم بهت امروز می خوام پس بگیرم دیگه نمی خوام دروغی برای چشمات بمیرم تو اونی نیستی که دلم یه عمری آرزوشو داشت اون که به پاش این دل من بود و نبودشو می ذاشت نفهمیدم که چشم تو به من خیانت می کنه دلت پیش غریبه ای ازم شکایت می کنه یه روز دلو دادم بهت امروز می خوام پس بگیرم دیگه نمی خوام دروغی برای چشمات بمیرم بزرگترین گناه من باور عشقت بود و بس این آخرین ترانمه همراه آخرین نفس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:5 توسط B_4r3 |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:28 توسط B_4r3 |
|
|
خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار
شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر
تا مبادا از روزي خواران تو روزي بخواهم
و از آفريده هاي بد کردار طلب مهرباني کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:21 توسط B_4r3 |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:22 توسط B_4r3 |
|
|
سبب منم که می شکنم اما حرفی نمی زنم اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم کاش بدونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه می خواد کی می دونه که حسرتا چه کرده با روز و شبا از این گریه چه می دونی نه دردمی نه درمونی به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:48 توسط B_4r3 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستت داشتم
فقط همین... |
|
RSS
|